نمک می فروخت. کودکی از حوالی رویایش گذشت. شکر فروش شد.

سلام حکم شکر را برایش داشت.

دیدیی چه زود امدم برای سلام.

امد تا تمام دلش را به نام سلام به دوستانش هدیه کند.

سلام به اهل سلام

وضو ساختم و ارام با لبخند به مولایم حسین گفتم:سلام اقا. و بعد هم گفتم از شراب طهور نامت.انچنان لبریزم که خم خانه را می ماند سینه ام. امدم سمت سازمان و برنامه مولا نامه حضور.

راننده جوانی بود. سلام کردم و خیره نگاهم کرد. او دیوانه حسین نی نوای من بود.

تا گفت  و نام دلبرم را برد..

اشک بسان کودکی هایم مرا غسل کرد. انقدر امیری حسین و نعم الامیر گفتم و برای جوان از قبله

امین جان گفتم که...

این سلام ساده کسی است که سلام گویان ارباب معرفت نبوی را دوست دارد.

ک

گاهی و تنها گاهی دلم از ادم های همین حوالی همین حدود می گیرد.

و سلام و رفتن رو به سوی یا رحمن را به دلم ذکر می کنم.

مهربان من سلام.

با تو از تو آغاز می شوم به نام سلام

سلام. خیلی هم سلام

گفته بودی که چرا محو تماشای منی / و آنچنان مات که یک دم مژه بر هم نزنی

مژه بر هم نزنم تا که ز دستم نرود / ناز چشم تو به قدر مژه بر هم زدنی