نمک می فروخت. کودکی از حوالی رویایش گذشت. شکر فروش شد.
سلام حکم شکر را برایش داشت.
+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آبان ۱۳۹۰ ساعت 16:44 توسط مهدي رستمي
|
سلام حکم شکر را برایش داشت.
امد تا تمام دلش را به نام سلام به دوستانش هدیه کند.
سلام به اهل سلام
راننده جوانی بود. سلام کردم و خیره نگاهم کرد. او دیوانه حسین نی نوای من بود.
تا گفت و نام دلبرم را برد..
اشک بسان کودکی هایم مرا غسل کرد. انقدر امیری حسین و نعم الامیر گفتم و برای جوان از قبله
امین جان گفتم که...
این سلام ساده کسی است که سلام گویان ارباب معرفت نبوی را دوست دارد.
ک
و سلام و رفتن رو به سوی یا رحمن را به دلم ذکر می کنم.
مهربان من سلام.
سلام. خیلی هم سلام
گفته بودی که چرا محو تماشای منی / و آنچنان مات که یک دم مژه بر هم نزنی
مژه بر هم نزنم تا که ز دستم نرود / ناز چشم تو به قدر مژه بر هم زدنی