عابری از کوچه گناه می گذشت. چشمش به پرستویی افتاد که در کنار کوچه گناه آشیانه کرده بود. و عابر با خویش در لحظه عبور گفت: "  کدامین پرستوی نجابتی است که در کوچه گناه آسوده باشد، در آشیانه بی خیالی چند؟!" و عابر با خویش گفت :" پرستو چه می شد اگر زبان آدمیان را نمی دانست؟!"