دیگرتر از هوای حوصله ....

دیگرتر از یاد کسی که بهار را دوست دارد

و دیگرتر از سلام یعنی هوای حوصله که بارانی است.

 

پرستو نامه

عابری از کوچه گناه می گذشت. چشمش به پرستویی افتاد که در کنار کوچه گناه آشیانه کرده بود. و عابر با خویش در لحظه عبور گفت: "  کدامین پرستوی نجابتی است که در کوچه گناه آسوده باشد، در آشیانه بی خیالی چند؟!" و عابر با خویش گفت :" پرستو چه می شد اگر زبان آدمیان را نمی دانست؟!"

از آغاز

بنام خدای الرحمان

رو می کنم به سمت طلوع علاقه

و از تمام رنجوری آنکه آمده به سمت سرزمین طلوع قدردانی می کنم.

اینجا منم ایستاده اینک تنها که با خویش از آغاز صحبت می کنم.

صبوری آغاز ...

به کسی که از سر، تمامِ سرم برایش گم شده است

یا رحمن !

 

می نویسم به کسی که از سر، تمامِ سرم برایش گم شده است.

دلم مجنون وار دلی پاک چون لیلی برایش می طلبد و او دوان از پیِ ابلیسِ تن، تا ناکجایِ یک پریشانی ...

هی منم که انگار بی پَرم، و پُرم از تقّلایی جان سوز بل جگرسوز که بگویمش اینجا: سلام است. سرزمین آنانی که ساده اند.

اینجا شرح آتشکده هایی است که در آن عشق است و آتش و خون

این کجا و آن چه بی مهابا حرف هایِ گناه ِ کجا؟

من از شبی می آیم که تا خودِ طلوع، می گریید آتشِ حضور بر سرنوشتِ شومِ تاریکیِ جهل.

آیا این منم، رنجور از تاریکی که از پای بازمانده ام؟

مگر خدای الرحمان را نمی بینی و یا نمی شناسی که در همیشۀ لحظه سلامِ آغاز، بال پرواز است برای اقاقیایِ نگاهِ کسی که با آب، آینه و نگاهِ کودکانِ یتیم، آبستن می شود.

مگر نه اینجا می تواند برای تمام اهلِ زمین، مفهومی باشد از نو آغاز شدن ...

من چه بی بال و پَرم، من چه خسته خستۀ رنجورم ...

می نویسم به کودکی هایِ کسی شاید!  تا با خوانش این حرف هایِ بی کلام، این شرحِ شرحِ رنجوریِ یک یادآوری، تا مرا که دارم رو می کنم به سمت گفتنِ خدایت نگهدار، ببخشاید. ببخشاید که مسافرم.

دلم مجنون و اما تو یادت باشد ؛ لیلیِ معصومی که تن سپرده ای به سیلاب اندوه ناتوانیِ دروغ.

یادت باشد.

یک بهانه

بنام کلمه آغاز یا رحمن !

می نویسم برای قلب هایی که در اوج خستگی هاشون، یک کلمه، یک حرف اونها را به نقطه شروع می رسونه. حرفی به وسعت کلمه مهربانی.

به جای سلام

صبحگاهان نسیم نیلوفرانه سر از بالشِ آب برمی دارد و رو به سمت آسمان پرواز می کند.

در صحنِ آسمان پرکشان گویی نام کسی را زمزمه می کند.

نسیم نامِ بهترین کسان خودش را برایِ اهلِ برکه زندگی نجوا می کند.

من اینجا چه اندازه ناچیزم که گاهی وقتها در صبح هر آغاز نامِ تو را از یاد می برم!

من اینجا چه فراموش کرده ام نامِ تو، نام تمام خوبی هاست؟

... به راستی پروردگارِ من شنوندۀ دعاست. (ابراهیم:39)

صبحگاهان نسیم که پرمی کشد به سمتِ مناره های بلند تکبیر.

من از خویش می خواهم تا بوسه بر دستهایِ نیایشِ مادر را هرگز از یاد نبرم.

«خدای الرحمان را می خوانم به نیاز که شنوای دعای بندگان است»

 

 

 

آغاز

بنام خدای خوب الرحمان. امروز و این لحظه تقدیم به آنان که از پرداختن به امور زشت و تفکر نازیبا می پرهیزند.